روووووزی دیگر

عمومی.خاطرات روزمره.وقایع اجتماعی.سفر نامه.








تکیه اش بر درخت نگاهش غمگین لبهایش پر از زمزه در ژرفای وجودش غوغا بود افکارش

پریشان و در هم! و هر دم فکر خودکشی به سرش میزد.....او در حسرت چه بود؟



نویسنده : شاهین ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠
واژه کلیدی :حسرت و واژه کلیدی :ژرفا و واژه کلیدی :فکر و واژه کلیدی :وجود



دوستی حدود 13 سال قبل بهم گفت کاری نکن که به منتش نیارزه....!  نفهمیدم چی گفت...! دوستی بهم گفت احساساتی نباش..!نفهمیدم چی گفت...!دوستی بهم گفت زود رنج نباش...!نفهمیدم چی گفت...!عجول نباش   ....چی نباش ...چی نباش...فلان نباش...ولی هیچکس نپرسید چرا اینطور شدی!....تا اینکه خودم از خودم پرسیدم..دیدم دیر شده



نویسنده : شاهین ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠
واژه کلیدی :دوستی و واژه کلیدی :شخصیت و واژه کلیدی :احساسات و واژه کلیدی :تجربه



سلام

بعد چندین ماه چه حس خوبیه آدم بیاد بنویسه و بره .....!

دیشب(سه شنبه) چند وقتیه تو خونه تنهام داداش کوچیکم اومد پیشم! داداش بزرگه هم بود رفت ما دوتا تنها شدیم ...کانالی از ماهواره فیلمی گذاشت به نام 2012doomsdayتا 5 دقیقه از فیلم گذشت سریع ذهنم رفت به طرف پیشگوئی های قوم مایا ! حتما خوندین یا شنیدین( در مورد پایان جهان) و (روز قیامت) تو صحنه های فیلم زلزله بود که من به داداشم به شوخی گفتم اگه الان زلزله بیاد اینجا(شهرمون) سنگین تره سر جامون بشینیم (آخه خونم طبقه سومه) چون تا برسیم پائین آوار بیشتر بهمون عذاب قبر وارد میکنه!هاهاها ....سه چهار تا صحنه که نشون داد زلزله شد و مردم دست پاچه به اینورو اونور میرفتن (وااای) 1 دفعه حس کردیم خونه داره میلرزه.....اولش احساس توهم بود انگار...!!!! اما کمی که گذشت (شاید 3 ثانیه) دیدیم نه بابا بوفه داره چپه میشه تابلوها لوسترها همه دارن میرقصن!!! اولین کاری که کردیم به هم نیگا کردیم و ...حدس بزنین............بسی هیجان بهمون وارد شد...جاتون خالیچشمک



نویسنده : شاهین ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩
واژه کلیدی :2012dooms day و واژه کلیدی :زلزله و واژه کلیدی :قیامت و واژه کلیدی :ترس



نامم را پدرم انتخاب کرد!

 نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم!

 دیگر بس است!

 راهم را خودم انتخاب خواهم کرد...



نویسنده : شاهین ; ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩


 

نرگس آتش پرست

 
نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت

 

                           با همان چشمی که می زد زخم، مرهم می فروخت

زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر

                             داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت

زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر

                              مرگ را همچون شراب ناب کم کم می فروخت

در تمام سالهای رفته برما روزگار

                                   مهربانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها

                               گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت

فاضل نظری



نویسنده : شاهین ; ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩